مي خوام تو اين آپ همه چيزو بگمو تمومش كنم، چون مي دونم تا الانشم خيلي شما رو معتل كردم، خيلي خيلي ببخشين
تو اين آپ سعي مي كنم همه چيزو خلاصه وار بگمو كمتر به حاشيه برم تا شما هم زودتر از دستم راحت شين
چون ممكنه دير به دير بيام نت، تو اين آپ همه چيزو تموم مي كنم.
ندا با بابا و مامانش عصر چهارشنبه ي همون هفته رفتن رشت، ندا به قول خودش خيلي دلش واسه من تنگ شده بود، واسه همين
بعد از برگشتنش (شنبه ي هفته ي بعد تهران بودن) سريع مي خواست منو ببينه، شنبه شيفت بعد از ظهر بوديم، ندا ازم خواست كه بعد
از مدرسه همون جاي هميشگي باشم بعد خودشم مياد پيشم.
من به زور تونستم سر معلم تاريخ رو شيره بمالمو يه بيست ديقه زودتر از ديگر بچه ها مرخص شم، سريع ماشيني گرفتمو خودمو رسوندم خونه، حسابي تيپ كردم، موهامو شونه زدم.
يه بيست ديقه اي تو پارك نشسته بودم، ولي هنوز از ندا خبري نبود، نمي دونم شايد همون موقع ها بود كه يه عشق تازه پيدا كرده بودو قرارشو با اون گذاشته بود، نمي دونم شايد من تو چشاش تكراري شده بودم، ولي خودش هميشه مي گفت تو هميشه تازه اي، شايد اينم يه دروغ بيش نبود.
گوشيم زنگ خورد، ندا بود، با كلي معذرت خواهيو قربونت برمو چلتا اراجيف ديگه گفت بابام باهام كار داره و نمي تونم بيام، منم چيزي نگفتمو خداحافظي كردمو دست از پا دراز تر برگشتم خونه، قبلا هم اتفاق افتاده بود كه ندا نياد سر قرار ولي قبل از اينكه من برم بهم خبر مي داد كه نمي تونه بياد، ولي اون روز ...
ندا شب همون روز هم كلي ازم معذرت خواهي كرد.
روز دوشنبه ي همون هفته بود ساعت حدود هفت، هفتو نيم صبح بود كه ندا بهم زنگ زدو ازم خواست برم خونشون، مي گفت بابا و مامانش
خونه نيستنو تا شب هم بر نمي گردنو مي خوام يه روزنامه ديواري درست كنمو به كمكت احتياج دارمو دفتر عشقمونم مي خوام، من اولش مي ترسيدم، آخه ممكن بود يه اتفاقي واسه بابا و مامانش پيش بياد كه برگردن،ولي به خودم جرات دادمو گفتم اگه دوسش دارم نبايد تنهاش بزارم، هرچي بادا باد.
به اطرافم نگاه كردم، كسي نبود، در خودش باز بود، رفتم داخل حياطشون، خيلي مي ترسيدم،آروم آروم رفتم سركي كشيدم داخل هالشون،كسي نبود، يه دل بهم مي گفت كه تا دير نشده برو بيرون،ولي باز به ترسم غلبه كردمو رفتم داخل. نفسم تو سينم حبس شده بود، همينكه رفتم داخل آروم گفتم سلام، خيلي ترسيدم، همينكه رومو كردم طرف در، صداي ندا از بالا اومد:عشقم اومدي؟
هر چي ترس تو سينم بود ريخت، ندا از بالا دويدو از پله ها اومد پايين، كنارم كه رسيد مي خواستم باهاش شوخي كنم، دستمو به نشونه ي سلام دراز كردم، ولي ندا دست نمي شناخت كه،پريد
تو بغلم،راستش منم خيلي دلم براش تنگ شده بودو منم محكم تو بغلم گرفتمشو مي بوسيدمش، بعد چند ديقه ندا ازم جدا شد ولي اشكش دراومده بود، شايد خودشم از خيانتي كه بهم كرده بود
خيلي ناراحت شده بود، نمي دونم،دستمو بردم كنار چشاشو اشكاشو پاك كردمو پرسيدم من كه پيشتم، گريت ديگه مال چيه؟
دستامو تو دستش گرفتو گفت:اشك شوقه، چيزي نيست
دوباره بغلش كردمو نازش مي كردم،بعد چند ديقه دستمو گرفتو گفت بريم تو اتاقم، از پله ها رفتيم بالا و رفتيم تو اتاقش،
اتاق تو دل برويي بود، با عروسكو اسباب بازي تزيين شده بود، درست عين اتاقي كه من تو بچه گي هام داشتم،
خلاصه بعد چند ديقه، ندا رفتو يه مقواي گنده آوردو يه مشت خودكار مداد آوردو مقوا رو تو اتاقش پهن كردو ازم خواست برم پيششو بهش كمك كنم، (البته اينو بگم ندا خودشم دست به خطش بد
نبود ولي به نظر خودش من خطم خيلي بهتره، ولي من زياد اعتقادي به خط خودم ندارم آخه مي دونين خطم چه جوريه، مثلا من يه متن كه مي نويسم خط اول تا چندتا خط بعد يه جوريه ولي چندتا
خط بعدي با چند خط قبلي كلا فرق مي كنه واسه همين از دور كه بهش نگاه كني ميگي همچين خطي هم نيست، ولي خط شهناز آخرشه ، خيلي خط باحالي داره، حالا چه با ني قلم چه با مداد)
ندا خودش از قبل چندتا بخششو تكميل كرده بود، نقاشيشو مامانش كشيده بودو دو سه تا مطلبو هم خودش نوشته بود، خوب ديگه نوبت من بود،منم تمام سعيمو كردم تا بتونم همه ي نوشته هامو
به يه فونت بنويسم،همچين بد هم نشد،من داشتم مي نوشتم ندا دفتر عشقمونو ورداشته بودو داشت توش مي نوشت، گنده نوشت بود:عشقم معتادتم، بعدش ورداشته بود دور و رشو رنگ آميزي كرده بودو حسابي قشنگش كرد، منم داشتم عين يه خر باركش واسش مي نوشتم.
ندا هيچي نمي گفتو وقتي بهش نگاه مي كردم يه لبخند كوچيكي مي زدو دوباره مشغول كار خودش مي شد،
حدود ساعت ده و نيم بود كه تموم شد، ندا به تختش تكيه داده بودو گرفتار نقاشي كردن تو اون دفتر لعنتي شده بود، رفتم كنارش نشستمو از نقاشيش تعريف كردم،
بعد اينكه نقاشيش تموم شد خودشو تو بغلم ولو كردو حرفاي عاشقونه مي زد.
مي گفت روز اول آشناييمون يادته؟
گفتم آره
اون روز من عمدا خودمو بهت زدم، چون چند روز پيش ديده بودمت تو همون چند نگاه اول عاشقت شدمو وقتي هم خودمو بهت زدم فهميدم شباهتاي زيادي بهم داريو تيكه ي گم شدمي،
ندا يه شلوارك پاش بود تا زانوش و يه پيرهن كه نه خيلي گرم باشه توش نه خيلي سرد پوشيده بودو رو سري هم روسرش نبود،تو همون موقع به اين فكر مي كردم كه ندا جلو هيشكي به
غير خودم اين جوري لباس نمي پوشه(البته به غير از محارمش) آخه هر وقت مي اومد خونمون، هميشه لباساش درست بودو حتي روسريشو هم در نمي آرود، همچين فكري منو به اون رسونده بود كه ندا هيچكي جز منو تو قلبش راه نمي ده، ولي همش چي بود، همش فكراي تو خالي بود، نمي دونم ندا چرا اين همه حرفاي عاشقونه مي زد اون كه يكي ديگه رو هم تو قلبش
تونسته بود راه بده، پس ديگه چرا از اين حرفا مي زد؟ نمي دونم خداييش
ساعت حدود يازده ربع بود كه ديگه داشتم آماده مي شدم كه برم، از ندا خواستم كه باهام بياد خونمونو ناهارو هم خونه ي ما مهمون باشه، ولي هر كاري كردم قبول نمي كردو مي خواست
كه من خونشون بمونمو ناهارو اونجا با هم بخوريم، گفت: هميشه من مهمون توهم ولي امروز تو مهمون مني بايد بموني، اگه نموني تا يه هفته باهات حرف نمي زنم،
نمي دونستم چي بگم، قبول كردمو ناهارو تنهايي با ندا خوردم، غذاي خوشمزه اي بود، مي گفت كه دارم از الان تمرين مي كنم كه فردا برات غذاهاي خوشمزه بپزم،
منِ خوشخيالِ احمق هم باور مي كردم.
بعد ناهار دوتايي ظرفا رو شستيم، ندا نمي خواست بذاره كه من بشورم، ولي من خودم خواستم كه اين كارو بكنم، حالا منو بگو كسي كه تا اون موقع يه دونه استكان هم نششته چه جوري
مي تونه ظرفاي غذا خوري رو بشوره، خوب ديگه بالاخره يه كاريش كردم.
وقتي هم كه مي خواستم برگردم دوباره ندا گريش گرفته بود، فكر مي كردم كه باوفاتر از ندا آدم نيست ولي برعكس بود، بي وفاتر از خودش كسي نبود،يه كم تو بغلم گرفتمشو دلداريش دادمو
بعدشم برگشتم خونه.
كتابامو ورداشتمو رفتم مدرسه، چقده خوشحال بودم، مطمئن بودم كه ندا هيچ وقت منو ترك نمي كنه و هميشه عاشقم مي مونه، ولي اشتباه مي كردم.
اون روز گذشت، چهارشنبه ي همون هفته بود كه ديگه همه چيزو فهميدم،
درست چهارشنبه ي همون هفته همه چيزو فهميدم، فهميدم كه چرا ندا از بودن در كنار من لذتي نمي بره.
ساعت چهار و نيم پنج بود كه من گرفتار خوندن جامعه شناسي بودم، فرداش امتحان داشتيمو نمرش نمره ي مستمر محسوب مي شد، گوشيم زنگ خورد ورداشتم، تا پارسا بود(پارسا
پسريه تقريبا بيست و دو سه سال كه تو كافه ي باباش كار مي كنه، هميشه عادت داره تو ذوق من بزنه،البته منو ندا هميشه اونجا نمي رفتيم، خيلي كم اتفاق مي افتاد كه بريم اونجا، ولي
ندا فكر كنم چون مي دونست كه من با پارسا دوستم، اون مي تونه اين خبر مذخرفو بهم بده)
پارسا:شهنام بدو بيا اينجا ببين چه خبره
هر كاري كردم نگفت چي شده، مي گفت الا خودت بايد بياي، چون خيلي موضوع مهميه.
لباسي پوشيدمو بعد بيست ديقه رسيدم اونجا، رفتم داخل، حواسم به مهموناي كافه نبود، رسيدم پيش خودشو گفتم چي شده؟
بعد چند ثانيه با چشاش اشاره كردو گفت:اوني كه اونجا نشسته دوست دختر تو نيست؟
نگاه كردم،اصلا باورم نمي شد، يه لحظه انگار دنيا تو چشام سياه شد، اونقد باورش واسم سخت بود كه تو همون لحظه زبونم بند اومد.به زور گفتم:چ . چ چرا، چطور مگه؟
پارسا:پس اون پسري كه كنارش نشسته كيه؟
رنگ از صورتم پريده بود،عقلم كار نمي كرد، نمي دونم چه طوري شد كه گفتم برادرشه
ولي دروغم تابلو بود،پارسا همون اولش فهميدو گفت:آره جون عمت،
چيزي نگفتم، اخه نمي تونستمو نمي دونستم چي بگم، كسي كه من حاضر بودم جونمو فداش كنم به اين راحتي ازم دل بريد، الان كه فكرشو مي كنم مي گم شايد من مث يه موش آزمايشگاهي
واسه ندا بودمو از من فقط استفاده مي كرد تا بتونه خودشو از حالت آماتوري در بياره،آخه اولين باري كه مي خواست لبمو بخوره، جوري گاز گرفتش كه تا هنوز هم دردش يادمه،دوستيش نمي تونه هوس هم بوده باشه، آخه اگه هوس بود قاعدتا بايد به جاهاي باريك تر هم كشيده مي شد،
تو همون لحظه پارسا حرفي زد بهم كه خيلي خوب تو ذهنم جا افتاده ولي خيلي حرف زشتي بود واسه همين جايز نيست كه اينجا هم بگم.
بعد يه كم كل كل گفتم:اگه كاري باهام نداري برم ديگه؟
چيزي نگفتو منم حسرت وار به ندا و عشق جديدش نگاه كردم تا وقتي كه رسيدم بيرونو پياده رفتم تا بهشت زهرا،همش به خودم فهش مي دادم،رسيدم بهشت زهرا و رفتم سر قبر بابا بزرگو تو اون سرما نشستمو نزديك به دو ساعت زانوي غم بغل گرفتمو گريه كردم،به خودم مي گفتم هيچ ارزشي واسش نداشتم،اون همه حرفا هم همش دروغ بود، خلاصه تا ساعت هفت و نيم همونجا نشسته بودم.
بعدش نمي دونم چه جوري تونستم بلند شمو كي رسيدم خونه.
تا رسيدم خونه اول عكسشو از رو ديوار اتاقم برداشتمو گذاشتم زير تختم،انگشتري هم كه روزاي اول دوستيمون بهم داده بودو تا اون موقع كه خيلي كم از دستم در مي آوردمش، درآوردمشو گذاشتم رو ميز كامپيوتر، مث آدمي مرده رو تخت ولو شده بودم تا اينكه بابا صدام زد بيا پايين شام حاضره،سر ميز هم مث قبلنا نبودم، حواسم به هيچكي نبود، اصلا نمي فهميدم كي چي
مي گه، اشتهامم كور شده بودو فقط داشتم با غذا بازي مي كردم، حدود ساعت يازده بود كه ندا بهم زنگ زد،اولش نمي خواستم گوشي رو وردارم ولي بعدش ورداشتمو به خودم گفتم هر چي
از دهنم بيرون مياد بهش مي گم چه خوشش بياد چه نياد همه چي رو مي گم.
گوشيو ورداشتمو خيلي سرد گفتم: الو
ندا:الو سلام عزيزم
دوباره با همون حالت خسته گفتم:سلام
ندا فهميد كه چيزيم شده واسه همين گفت:شهنام چيزيت شده؟
گفتم:آره چيزيم شده
ندا:خوب بگو تا منم بدونم
يه نفس گرفتمو بهش گفتم: مي دوني عشق منو تو مث چي مي مونه؟
با خنده گفت مث چي؟
گفتم: مث رابطه ي يه دلال دروغگو با يه مشتري ساده مي مونه
خب ديگه فهميد كه من همه چيو فهميدمو ديگه چيزي نگفت
من:ندا هيچ وقت فك نمي كردم اين جوري حالمو بگيري، حق داري ، زندگي من هميشه همين طوري بوده، تا دلمو زيادي به چيزي خوش مي كنم بد جور حالمو مي گيره، ندا تو كه ادعات مي شد
من عشقتم تو ديگه چرا؟ندا نمي خواد تو بهم بگي برو كنار من خودم مي رم كنار تا تو هم به عشقت برسي ولي يادت باشه ديگه هيچ وقت بهم نزديك نشو
خيلي مظلومانه حرف مي زدم،واقعا اگه من همچين كاري با اون كرده بودم، اون چه جوري جوابمو مي داد،هميشه بيشتر دخترا مي گن پسرا موجودات پستين ولي وقتي كه خودشون دل پسرو مي شكونن مي گن نمي تونسته خوشبختم بكنه ولي ما چي؟ اگه مث من نازك دل باشن مي زارن به زندگيشون ادامه بدنو مي گن حتما ايراد از من بوده، نمي دونم ندا چي ازم ديده بود، واقعا اگه
كاري كرده بودم حتما مي نوشتم،آخه خودتون ديديد كه قضيه ي بيرون رفتنمو با كتي نوشتم، من نمي خوام اسم ندا را بد كنم لطفا كسي هم همچين فكري در مورد من نكنه.
بعد آروم گفت:خودت همه چيزو مي فهمي
ولي من هيچ وقت نفهميدم چرا ندا همچين كاري باهام كرد، بعضي وقتا فكر مي كنم منظور ندا اين بوده كه من هنوز بچمو بزرگ كه شدم همه چيزو مي فهمم،فقط خدا مي دونه
بايد همون روز كه از خونشون برمي گشتم مي فهميدم كه ندا ديگه منو از قلبش ديليت كرده، چون هر كاري كردم نزاشت اون دفتر مسخره رو وردارم چون اون مي خواست با اون دفتر مذخرف سر اون بنده خدا رو هم شيره بماله.
اون شب ناراحت كننده با همه ي سختي هاش گذشت، صبح بعدشم همش خواب بودمو نتونستم حتي نيم ساعت كتابمو بخونم، روز بعد سر امتحان جامعه شناسي با محمد تقلبي كردمو آقاي ابراهيمي فهميدو برگه ي هر دومونو صفر كرد، مقصرش هم من بودم ولي بعد كلاس با صد خواهش تونستم نذارم نمره ي محمد صفر بشه، آخه اون بيچاره چي كار كرده بود كه بايد تاوان كار منو پس بده، همينو كه به آقاي ابراهيمي گفتم مجاب شدو نمره ي منو صفر رد كرد ولي مال محمد هر چي كه آورده بودو محسوب كرد، اينم يكي از بد بياري هاي من.
شب اون روز شهناز گفت كه فردا قراره بريم شمشكو مامان باباي ندا هم هستن تو هم كه مياي،اولش قبول كردم ولي وقتي كه صبح شد به بهونه ي سر درد گفتم نمي يام،چقده تو فكر بودم اون جمعه،عصر همون روز هر چي رو كه ندا بهم داده بودو گذاشتم تو يه نايلونو انداختم تو سطل زباله، عكسشو هم سوزوندم.
آخراي آذر ماه بود دنيا،شهناز چهار روز بعد فهميد كه چه اتفاقاتي بين منو ندا افتاده،منم تا اون موقع به هيشكي هيچي نگفته بودم،شهناز هم باورش نمي شد،اونم مي گفت غير ممكنه،آخراي آذر بودو داشتيم به دي نزديك مي شديمو فصل امتحانا،بيست و هشت بيست و نه آذر بود كه قرار بود آخرين جلسه ي كلاس پيانو برگزار بشه،همه قول داده بودن كه بيان،ولي من زدم زير قولمو نرفتم.
چند روز بعد درست سه روز قبل از تولد شهناز كاري كردم كه همه از دستم ناراحت شدن مخصوصا شهناز،عصر اون روز تو فكر موهام بودمو مي گفتم موهايي كه دست ندا توش رفته باشه رو سرم نباشه بهتره،اولش مي خواستم، كوتاه كنم ولي بعدش كچل كردم،وقتي كه از سلموني برگشتم خونه و كلامو درآوردم، صداي همه رو درآوردم،هر كي از هر طرف يه چيزي مي گفت ولي تنها مامان بود كه زياد دعوام نكرد اما باباو شهناز بد جور دعوام كردن،منم ناراحت شدمو يه فكراي عجيبي به سرم مي زد،روز بعد مامان بهم گفت كه مي دوني چرا خواهرت انقد از دستت ناراحته؟
گفتم:نه،شما مي دونين؟
مامان:پس فردا تولدشه و اينو تو نمي دونستي مگه نه؟
زدم تو سر كچلمو گفتم:واي نه
مامان:الان فك مي كنه كه تو اصلا بهش توجه نمي كنيو فقط تو فكر خودتي
اون موقع بود كه از كارم پشيمون شدم.
تريپم كلا عوض شده بود،ديگه اون پسر شادو شنگولي كه به قول شهناز غم به چهرش نمي آد، مُرد خيلي عوض شدم، لباساي سياه مي پوشيدم،اولين روزي كه با سر كچل رفتم مدرسه رو خيلي خوب يادمه،شيفت صبح بوديم، تنهايي داشتم مي رفتم مدرسه،آخه صبح اون روز از بابام خواستم كه برسونتم ولي گفت كه كار دارم،مامان هم مريض شده بودو شهناز هم جوابمو نمي داد،از خونه قهر كردمو تنهاييو با پاي پياده تو اون سرما رفتم مدرسه،وارد حياط مدرسه شدم، داشتم وارد سالن كلاسا مي شدم كه آقاي مظفري اومد جلومو مث اينكه حال شوخي داشت،باز مي خواست بهم گير بده ولي فقط به صورت يه شوخي اما من كه اصلا وضعيت روحي خوبي نداشتم كلامو درآوردمو بهش گفتم:ببينين ديگه مو ندارم،ديگه به چي مي خواين گير بدين،
كلامو سرم كردمو داشتم مي رفتم سر كلاس كه چندتا از سومي ها ديده بودن موهامو از ته زدم،سر كلاس ساكت نشسته بودم جوري كه انگار تو كلاس نباشم،زنگ استراحت خورد، با محمد رفتيم كه تو حياط مدرسه قدم بزنيم كه اين ماهان مذخرف پيداش شده بود،اونم ديده بود كه من موهامو زدم، پشتم بهش بودو اومد كلامو ورداشتو پيش دوستاش داد زد:باباي شهنام پول سلموني پسرشو نداره،هيچي نگفتمو كلاه كاپشنمو گذاشتم رو سرمو به راه رفتنم ادامه دادم،محمدم داشت فهشش مي داد كه دوباره برگشتو اين كلاهمو هم زد پايينو دوباره مسخره مي كرد،نتونستم تحمل كنم،دلمم پر كينه بود،هولش دادمو انداختمش رو برفا و نشستم رو سينشو يه مشت برف ورداشتمو كردم تو دهنشو گفتم،عوضي مگه من هم بازيتم،بعدش آقاي مظفري اومدو تا ديد كه منم خودش ديگه حساب دستش اومد كه من مقصر نيستم،واسه ماهان هم افت كلاس داشت كتك خوردن از دست كوچيك تر از خودش،تا هنوزم هر وقت ماهانو مي بينم جوري رفتار مي كنم كه انگار اونجا وجود نداره.زنگ بعدشم دين و زندگي داشتيم،آقاي سهرابي باورش نمي شد كه من همون پسرم،(آخه من هميشه سر كلاسايي مث دين وزندگيو جامعه شناسي مسخره بازي در مي آوردم،تعجب آقاي سهرابي به همين دليل بود كه چرا من آروم هستم) سر كلاسش سرمو گذاشته بودم رو ميزو هيچي نمي گفتم، آقاي سهرابي گفت: د(اولين حرف فاميليم)امروز كشتياي باباش غرق شدنو حال حوصله ي هيچي رو نداره،مي خواستم پاشم چيزي بهش گم،ولي هيچي نگفتم،تو دلم گفتم:اينا همش حقمه،بايدم بكشم تا من باشمو سر كلاس با معلما شوخي نكنم،بعدش اومدو آروم تو گوشم گفت برو بيرون حال هوايي عوض كنو بيا،پا شدمو رفتم بيرونو از پشت مدرسه از رو ديوار زدمو از مدرسه فرار كردمو رفتم خونه،حوصله ي هيچ كسو نداشتم،دلم مي خواست تو اين دنيا نبودم،
ديگه هم امير فهميده بود كه من چم شده هم خيلياي ديگه،هم امير هم شيرين هر دوشون از ندا پرسيده بودن كه چرا همچين كاري كردي؟ولي ندا به اونا هم همون چيزي گفته بود كه به خودم گفته بود:يه روز مي فهمه،ولي هنوز كه هنوزه اون روز نرسيده.
روز بعد تولد شهناز بود،من شب قبلش رفته بودم طلا فروشيو يه انگشتري واسش گرفتمو كادوش كردم،عصر اون روز كاغذي ورداشتمو توش حرفامو نوشتم،نوشتم:شهناز جان مي دونم من ديگه اون پسر قبلي نيستم،الان هم با اين كله ي كچل مي دونم كه چقده بد ريخت شدم واسه همين مي دونم من مايه ي ننگ خونوادم،اگه من امشب تو جشن تولدت باشم مي دونم خيليا بهمون مي خندن،تقصير تو نيست، تو راست مي گي من خيلي بچه ام،من امشب تو جشن تولدت نيستمو تو راحتيو تو رو دروايسي گير نمي كني كه كيكتو با كي ببري، با همون سروش ببر،منم فقط خوشبختي تو رو مي خوام.من امشب خيلي دير مي يام خونه، شامو هم يه چيزي بيرون مي خورم،مي دونم كه هيشكي نگرانم نمي شه پس لطفا به مامانو بابا هم بگو هيچ اتفاقي واسم پيش نمي آدو من دير بر مي گردم.اينم يه هديه ايه كه مي دونم واسه تو اصلا ارزش نداره،عقلم كار نمي كرد،نمي دوسنتم چي برات بگيرم كه خوشت بياد.
اينو نوشتمو با انگشتره گذاشتمش زير روي ميز كنار تختش.
ولي همش اشتباه مي كردم،شهناز كسي نبود كه منو به حال خودم رها كنه،حرفهايي هم كه زده بود به خاطر خودم بود.
هيچ كدوم از فاميلاي خارجيمون نيومده بودن،آخه چون سه ماه بعد عروسي شهناز بود واسه همين مي خواستن بعدا بيان.
ساعت پنجو خورده اي بود كه از خونه رفتم بيرون،همه فكري سراغم مي اومد،مي گفتم تنهاترين آدم رو زمين هستم، خدايا...خدايا من فقط تو رو دارم چي مي شد الان منو از رو زمين ور مي داشتي،خدايا خيليا مي گن تو خيلي منو دوست داري، خدايا اگه دوسم داري پس از رو زمين منو وردار،
ولي خدا كه قربونش برم اينجوري نيست.
ساعت ده يازده بود كه رفتم يه رستورانو نشستم غذا مي خوردم،خيلي واسم جالب بود خونوادهايي بودن كه با بچه هاشون اومده بودن رستوران،وقتي اين صحنه ها رو مي ديدم بيشتر دلم واسه خودم مي سوخت، مي گفتم از خونواده هم شانس نياوردم،
بغض بد جور گلومو فشرده بود نمي تونستم چيزي بخورمو رفت حساب كردمو زدم بيرون،اون شب ماشينمو هم گذاشتم خونه و گفتم نمي خوام منت بابام رو سرم باشه.چقده سرد بود اون شب نمي دونستم چي كار كنم كجا برم،اي كاش ندا مي فهميد كه چه بلاهايي سرم آورد.
گوشيمو هم خونه جا گذاشتم كه كسي سعي نكنه بتونه باهام تماس بگيره،ديگه از تموم دنيا سير شده بودم،تنها حرفهايي كه سر زبونم بود اين بود:خدايا ازت خواهش مي كنم يه كاري بكن كه من بميرم،نمي دونم مي خواستم با مردنم چي رو ثابت كنم،
خلاصه با هر سختي اي كه بود اون چند ساعتو با تردد بين اين كافه و اون كافه تونستم خودم گرم نگه دارم،نزدك ساعت يك و نيم بود كه برگشتم خونه،همين كه دستگيره ي در رو گرفتم در باز شد،شهناز اون طرف ناراحت نشسته بودو با صداي در نگاش افتاد طرف من،با گريه دويدو اومد بغلم كردو با اون حالتش حرف مي زد،به زور مي فهميدم كه چي ميگه،مي گفت:آخه پسر اين چه كاري بود كه كردي،مي دوني اگه بلايي سرت اومده بود من هيچ وقت خودمو نمي بخشيدم؟
چقده دلم واسش سوخت،چقده معصوم شده بود اون لحظه،منم نمي دونستم چي كار كنم،آروم گفتم معذرت مي خوام خواهرم،
بعدش منو يه كم از خودش جدا كردو با دوتا دستاش صورتمو گرفتو گفت:مي دونم من خيلي ناراحتت كردم،چشاتم بهم مي گن خيلي گريه كردي،داداشم مي دونم من هيچ وقت خواهر خوبي برات نبودم ولي از الان مي خوام جبران كنم،اگه منو ببخشي قول مي دم همه چي رو جبران مي كنم.
دستاشو تو دستم گرفتمو گفتم:اين حرفو نزن تو هميشه واسه من بهترين بودي،منم هيچ وقت از دست تو يكي ناراحت نمي شم كه بخوام ببخشمت
دوباره منو بغل كردو بعد دو سه ديقه ماچ و بوسه ولم كرد،رفتم بالا لباسامو عوض كردم،همين كه مي خواستم چراغو خاموش كنمو بخوابم شهناز در اتاقمو باز كردو با بشقاب كيك اومد داخلو گفت:تو كه امشب تو جشن تولدم نبودي بايد حداقل كيك تولدمو بوخوري،اومد كنارم نشستو دو تايي همه ي بشقابو تموم كرديم،بعدش شهناز از جشن تولدش مي گفت،مي گفت كه چقده ناراحت شده بود از اينكه من تو جشن تولدش نيستم،مي گفت ندا و مامان باباش هم دعوت بودن،مي گفت اونا رو به خاطر اين دعوت كرده بود كه منو ندا رو با هم روبرو كنه تا با هم حرف بزنيم شايد هنوز هم اميدي باشه ولي تو ...
يه دفعه نگام افتاد به دست شهناز،اون انگشتري كه من براش گرفته بودم تو دستش كرده بود،فهميد كه به دستش خيره شدم واسه همين گفت:داداش ممنونم هديه ي به اين قشنگي برام گرفتي
من:ولي آخه اين كه چيزي نيست
شهناز:چرا، واسه من خيلي ارزش داره،من اين انگشترو هيچ وقت از دستم در نمي يارم چون مي دونم هر جا كه باشم هميشه داداشم به فكرمه
فكر اينو هم نمي كردم كه شهناز حتي به انگشتره نگاه بكنه ولي اون انگشتره رو كرده بود تو دستشو مي گفت...
بعدش گفتم:اگه تو به فكر من باشي و اگرنه بابا و مامان براشون فرقي نمي كنه بودن يا نبودن من
شهناز:چرا اين حرفو مي زني،مامان كه مي دوني مريضه و دكتر گفته بايد استراحت بكنه،بابام بي چاره هم تا نيم ساعت قبل اومدنت بيدار بود ولي...
خلاصه تا حرفامون تموم شد ساعت از دو نيم گذشته بود،بعدش شهناز پا شدو رفت تو اتاقش منم گرفتم خوابيدم.
جشن تولد شهناز تموم شده بود منم اولين باري بود كه توش حاضر نمي شدم.
دو هفته از جدايي منو ندا مي گذشت،مني كه مي گفتم اگه يه روز نبينمت مي ميرم الان دو هفته شده بود نديده بودمش،نمي دونم ندا چه حالتي پيدا كرده بود،
پنجمين امتحانمون امتحان ادبيات بود،بعد امتحان با محمد داشتيم بر مي گشتيم كه يه دفعه يه سانتافه ي سفيد زد كنارمونو يه خانم صدام زد:آقا شهنام بياين سوار شين برسونمتون،مامان ندا بود با ندا خودش،فكر اينو هم نمي كردم كه تو اين موقع روز همچين بد شانسي اي بيارم،رومو كردم طرفشو بعد چند ثانيه سلام كردمو گفتم:نه مزاحم نمي شيم ديگه،خودمون مي ريم،ولي دست بردار كه نبود واسه همين گفت:مي دونم كلاسمون به شما نمي رسه ولي مي تونم برسونمتونا
اگه اينو نگفته بود سوار نمي شدم،از بد جايي ضربه زد جايي كه نقطه ضعف منه،خيليا فكر مي كنن من هميشه پز پول بابامو مي دم واسه همين هميشه كاري مي كنم كه خلاف نظر اونا باشه دليل اينكه سوار شدمم همين بود.
اين اولين برخورد منو ندا بعد اون حرفام بود،همش به خودم فهش مي دادمو مي گفتم گُه بخورم ديگه هوس پياده روي بكنم،نمي خواستم ديگه چشام به چشاش بيفته.
بعد چند ديقه مامانش ازم پرسيد اون شب چرا تو جشن تولد خواهرت نبودي،خواهر بي چارت خيلي نگرانت شده بود،
نمي دونستم چي بگم كه يه دفعه سر كچلم يادم اومد،كلامو ورداشتمو گفتم:دليلش اينه
نمي دونم ندا چش شده بود همين كه حرفم تموم شد برگشتو تو صورتم خيره شد،نمي خواستم بهش نگاه كنم واسه همين سرمو انداختم پايينو كلاهمو گذاشتم سرم،بعدش مامانش پرسيد:اِ اِ اِ چرا موهاتو زدي؟تو كه موهاي خوش حالت قشنگي داشتي؟
من:زياد ريزش داشت واسه همين از ته زدمشون،تو دلم مي گفتم اگه مي دونستي به خاطر چي زدمشون همچين حرفي نمي زدي.
ندا ديگه از تو آيينه همش تو چشام نگاه مي كرد،منم ديگه به زور نگامو ازش برمي گردوندم،نمي دونم هميشه مي گن اولين عشق آدم هيچ وقت از ذهنش حذف نميشه،شايد ندا هنوز هم منو دوست داشت يا شايد هزار دليل ديگه واسه اون نگاهاش داشت،نمي دونم.
اون روز گذشتو باز من بهش فكر مي كردم ولي شهناز همش كنارم بودو باهام حرف مي زدو شوخي مي كرد،خداييش اگه شهناز خواهرم نبود شايد من خيلي وقت پيش مرده بودم.مامان هم حالش خوب شده بود.
بعد امتحانا اوضاع محرمو امام حسين بود،هيئت بابام هم مث سالاي قبل بر پا بود،من قبلا خيلي كم تو اين جور مراسما حاضر مي شدم،وقتي كه بچه بودم مامان منو شهنازو با خودش مي برد ولي دوره ي راهنمايي كه بودم خيلي كم مي اومدم،ولي پارسال نمي دونم به خاطر اتفاقايي كه برام افتاده بود همه ي شباشو حاضر بودم،
شب اول بابام ازم خواست كه باهاش برم،منم رفتمو حالا موقع روضه خوندنه نمي دونم چيه اسمش كه آخوند از امام حسين مي گه و مردم گريه مي كنن بود،بابام كنارم نشسته بودو حاج آقا داشت تعريف مي كردو خودشم وسط حرفاش گريش مي گرفت، خيلي از مردم ديگه هم باهاش گريه مي كردن ولي من هر چي زور مي زدم گريه ام در نمي اومد،نمي دونم چرا؟الان كه فكرشو مي كنم مي گم حتما آدم نبودم،آخه مصيبت به اين بزرگي گريه نداره؟خداييش منم عجب موجودي بودما.
بعدش شام آوردنو منم همون جا كنار بابام نشستمو خوردم،بعدش موقع برگشت ديدم كه چندتا قابلمه ي بزرگ پشت يه وانت گذاشتنو رفتن،از بابام پرسيدم اون غذاها رو بردن بريزن بيرون شهر،بابام گفت:نه اينه نذريو مي برن واسه آدماي نيازمند،قبلا تو فيلماي ايراني ديده بودم همچين كارايي مي كنن ولي از نزديك نديده بودم،شب بعدش بابام زودتر از من رفتو يه ربع بعد با شهنازو سروش اومديم،آخ راستي يادم رفت بگم كه خواهراي سروشو دوماداشون دو روز بعد تولد شهناز برگشتن امريكا تا خونه ي داداششو عروسشونو آماده كننو به قول خودشون سورپريزشون كننو بعدا دوباره برگردن واسه عروسي،بگذريم
شهناز رفت قسمت خانوما، منو سروش هم رفتيم قسمت مردا،ديدم تا باباي ندا نشسته كنار بابام،دوستاي ديگش هم اومده بودن ولي نمي دونم چرا باباي ندا اونجا جا خوش كرده بود،اصلا نمي دونم اونا از كجا مي دونستن كه ما همچين كارايي هم بلديم؟ديگه خيلي از سيبيلي كه باباي ندا گذاشته بود متنفر بودم،حالم به هم مي خورد،آخه سيبيل نشونه ي غيرت آدمه ولي اون دخترش روزي با يه پسر مي گشتو خودش خبر نداشت،سيبيل هم بعد كامبيز ديرباز كسي سيبيل نزاره،من يكي كه خيلي خوشم مياد از تريپش،مي خوام وقتي هم سيبيل درآوردم مث اون بزارم.
ديگه شب دوم نمي توسنتم همينطور سرمو بزارم رو زانومو گريه نكنمو يا بشينم به سيبيل مسخره ي باباي ندا نگاه كنم،رفتم پيش مشتي فرشيد(اين مشتي قبلا هم مي آومد خونمون واسه همين من مي شناختمش)مشتي فرشيد آبدارچيه،منم رفتمو بهش كمك مي كردمو چاي واسه مردم مي بردم،شامو هم دوتايي نشستيم خورديم،خلاصه اونم خوشش اومده بود كه من پيشش هستم،آخه اونم همچين كم سن نيست،واسه همين از انرژي اي كه من داشتم شاد مي شد،اون شب از بابام اجازه گرفتم كه منم با فرشيد برم غذا بدم دست مردم،بابام نمي خواست بزاره ولي وقتي كه ديد من خيلي خوشم اومده قبول كرد،من ماشين مي روندمو تو يه محله توقف مي كرديمو غذا مي برديم در خونه ي مردم،پسر فرشيد هم كمكمون مي كرد،اون از من بزرگتره و الان هم كه ديگه داره دوره ي نامزديشو سپري مي كنه،خلاصه بعد چندتا محله كه گشتيمو غذا مي داديم مي خواستم با فرشيد شوخي كنم گفتم:من بابام اين جوري ازم كار نمي كشه كه شما دارين مي كشينا.
فرشيد خيلي جواب باحالي بهم داد،گفت:الان هم واسه من خدمت نمي كني واسه سيدالشهدا خدمت مي كني،كفم بريد ديگه هيچي نگفتمو مث بچه ي آدم كارمو مي كردم.
سه چهار شب بعد ندا رو هم اونجا ديدم،فكر اينو هم ني كردم كه ندا بياد همچين جايي،ولي باز جالبتر هم شد،نمي دونم شب چندمه محرمه كه تا صبح مي شينن،همون شب اون عشق جديدش هم اومدو درست نزديكاي من نشست،از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم،مي گفتم اونا كه ديگه اينجاها ارضاشون نمي كنه كه،الان هم كه خونه ي دو طرف قاعدتا بايد خالي باشه بايد برن واسه كسافت كاري ولي از اين خبرا نبود دورشون،اون پسره تقريبا هم قد من بود ولي ريشو سيبيل همه چي دراومده بودو فكر مي كنم بيست و دو رو تكميل بود،ولي تعجب مي كنم ، مگه نمي گن پسر يا دختر تو اين سن بيشتر دوست دارن با هم سناي جنس مخالف خودشون رابطه برقرار كنن ولي ندا چرا با اون پسره اون كه تقريبا شيش هفت سال از خودش بزرگتر بود،واقعا خيلي واسم عجيب بود،شايد فكر مي كرد كه اون چون زودتر مي تونه شرايط ازدواجو(منظورم سنه)فراهم بكنه اونو عشقش قرار بده، بهتره،نمي دونم شايدم ندا از اون دسته دختراييه كه تا يه پسر بهشون پيشنهاد دوستي مي ده همه چي رو فراموش مي كنن، چونكه اون خودش، با من دوست شد،بايد از همون اولش مي فهميدم كه يه روز ممكنه ندا به منم دروغ بگه چرا كه اون به بابا ومامانش كه عزيز ترين كساي آدم هستن به خاطر من كه غريبه اي بيش نبودم دروغ گفت،نمي دونم نمي دونم،من اين نوشته ها رو با گريه دارم مي نويسمو فكر مي كنم تنها، كسايي منو درك مي كنن كه خودشون هم كشيدن.
گذشت ماه محرم،ندا خيلي عوض شده بود،بازم يه چند جايي ندا رو با اون پسره ديدم،پسره يه پرايد هم داشت،ندا نمي دونم انگاري كه پيش اون هم خوشحال نبود،چون دو سه بار كه خيلي از نزديك ديدمشو تو چشاش كه خيره شدم،چشاشو قرمز شده ديدم،مي فهميدم داره واسه يه چيزي گريه مي كنه،آخه من نزديك به هشت ماه باهاش دوست بودمو صادقانه بگم منم نمي تونستم نگاش نكنم چونكه منم يه روز دوسش داشتم ولي...
ندا ديگه جوري سرش دراومده بود واسه منم پيامك مي زدو مي گفت چطوري؟ولي من هيچ وقت جوابشو نمي دادمو يه بار هم كه باهاش رويرو شدم بهش گفتم يه بار ديگه رو گوشي من پيامك بفرسته يا تك زنگ بزنه به باباش همه چي رو مي گم،شايد ندا با اين كاراش انتظار داشت كه من خر شمو دوباره بهش بگم برگرد يا شايدم بايد همين كارو مي كردم،خودش بيشتر گرمم مي كرد كه به باباش بگم.
دي و بهمن هم گذشتو ندا از كاراش دست برنمي داشت،هفته ي اول اسفند بود كه ديگه همه چي رو تموم كردم،اون روز ندا با عشقش تو كافه ي پارسا نشسته بودن،ساعت نه و خورده ي صبح بود كه منم به صورت اتفاقي رفتم پيش پارسا،اونم ديگه همه چي رو فهميده بودو،دو سه تا مهمون بيشتر نداشت كافشون تو اون ساعت،خيلي خلوت شده بود،فرصت مناسبي بود،رفتم از كيوسك كتلفن كه كنار كافه است خونشون زنگ زدمو از بخت خوبم،باباش هم گوشيو ورداشت،اول كه گفتم بياد اين كافه،گفت مزاحم نشو و بعدشم قطع كرد(دستمال كاغذي جلو دهنم گذاشتم تا صدامو نشناسه)ولي بعدش كه گفتم مسئله دخترتونه كلاً شيوه ي حرف زدنش عوض شودو آدرسو پرسيدو بعد نيم ساعت پيداش شد،اومد داخل كافه شدو ديد كه دخترش با يه پسري نشسته(آخه من بهش گفته بودم بياد ببينه دخترش داره چي كار مي كنه)سريع با چهره اي عصباني رفتو زير كتف ندا رو گرفتو بردش تو ماشينو رفتن،اون پسره هم هيچي نمي گفت،معلوم بود كه پسر ترسوييه،آگه من بودم نمي ذاشتم همچين رفتاري با ندا بكنه و مي گفتم مقصر اين رابطه منم اگه كتكي هم هست بايد من بخورم،ولي اين روحيه ي فداكارانه ي منو هيچ وقت ندا بهش پي نبرد با اينكه زياد بهش گفته بودم ولي...،
بعد دو هفته يه نامه اومد واسم،از طرف ندا بود،توش نوشته بود كه شهنام تو مگه نمي گفتي كه نمي زاري هيچ كس منو ازت بگيره چرا همينطوري منو رها كردي،چرا هيچ كاري نكردي،مقصر اصلي من نبودم ولي بازم مي گم تو يه روز همه چي رو مي فهمي،بعدشم نوشته بود كه منم واقعا تو رو دوست داشتم ولي تو كاري كردي كه بابام فهميد من با يه پسر دوستم،شهنام اين كار تو نامردي نبود؟الان ديگه خونه واسم حكم زندونو داره شايد الان هم كه تو داري اين نامه رو مي خوني من تو دنياي تو نباشم.
خيلي ناراحت شدمو سريع يه لباسي پوشيدمو با ماشين بابا رفتم در خونشون ولي هر چقدر در زدم كسي در وا نكرد،چند ديقه بعد همسايشون اومدو گفت از اينجا بار كردنو برگشتن رشت،زدم تو سر خودمو با ناراحتي گفتم دخترشون مُرد؟
چقد ناراحت شدمو سريع برگشتم خونه رفتم تو اتاقمو خودمو پرت كردم رو تختو تا مي تونستم گريه كردم،خيلي ناراحت شده بودم،ندا كه مي گفت باباش خيلي دوسش داشته نمي دونم چه جوري تونسته همچين كاري با دخترش بكنه و اونو تو خونه زنداني كنه،باورش خيلي برام سخته،داشتم همينطور گريه مي كردم كه مامان اومد تو اتاقو نامه رو خوندو همه چيزو فهميد،مامان بيچاره چقد دلداريم داد،بعدشم بابا و شهناز اينا خبردار شدنو ...
خلاصه اون روزا خيلي ناراحت بودم،تقريبا نزديك دو سه هفته كامل افسرده بودمو تو اين دو سه هفته همه به نوعي دلداريم مي دادن.
داشتيم كم كم به عيد نزديك مي شديم،چند روز قبلش مامان بهم گفت:تمومش كن ديگه،مگه ندا از تو دست نكشيد پس تو چرا داري بهش فكر مي كني،به خاطر خواهرتم كه شده تمومش كنو اون پسر شاداب باش كه همه دوسش دارن،ببين آخه اون فردا مي خواد بره آمريكا چه جوري دلش مياد تو رو تنها بزاره،همش نگرانته،
حرفاي مامانو خيلي قبول داشتم آخه واقعا ديگه شورشو هم درآورده بودم خودمم مي دونم ولي نمي دونم چم بود ولي حرفاي مامانو گوش گرفتمو كاري كردم كه ديگه هيچكي فك نكنه كه من نارحتمو تو فكر ندا هستم،همش كارايي مي كردم كه بقيه رو بخندونم.
چند روز قبل عيد با اميرو شيرين رفتيم خريداي عيدمون كرديم،بر خلاف سالهاي قبل كه با شهناز مي رفتم.
بعضي فاميلامون قبل تحويل سال رسيدن تهران،عمم اينا هم جز اونا بودن،سارا هم خيلي عوض شده بود،ديگه حتي شيوه ي حرف زدنشم عوض شده بود،فارسي انگليسي رو مخلوط مي كرد حرف مي زد،فك كنم از اون موقعه ها بوده كه با جويي دوست شده بود،يه شب بهم گفت كه به ندا زنگ بزنمو بيارمش خونمون،من همه چيو بهش گفتم،اونم باورش نمي شد.
عيد شدو روز عيد روز باحالي بود،فك كنم حدوداي ساعت نه ده بود كه رفتيم تو تحويل سال،همه سر سفره شوخي مي كردن،عمو فريدون هم طبق رسم از تو قرآن به هر كي يه دوتوماني داد
شب عيد شهناز كه خودش تو حياط بود رو گوشيم زنگ زدو گفت بيا تو حياط ،منم رفتمو بعد چند ديقه صحبت از تو جيبش يه حلقه درآوردو كردش تو انگشتم(حلقش طلا نيست،حالا فك نكنين كه شهناز دختر خسيسيه ،نه،به خاطر اينكه مي گن طلا واسه مرد خوب نيست،من نمي دنم واسه چي واسه مرد خوب نيست،شهناز هم به خاطر همين حلقه ي طلا واسم نگرفت)گفت كه هر وقت كه دلت برام تنگ شد،به اين انگشتر نيگا كنو من به خاطرت بيار،
نمي دونستم چي بگم،واقعا شرمندم كرد،بغلش كردمو گفتم:چند روز ديگه عروسيه توهه من بايد بهت هديه بدم نه تو به من،
نوازشم مي كردو مي گفت:اونم مي دي.
بعدش بهم گفت:داداشم،مي خوام اين دو سه روز قبل عروسيم همش پيشت باشم،خيلي واسم سخته كه تنهات بزارمو به فكر خودم باشم،
من:قربونت برم كه انقد عزيزي،نه ديگه ميبيني كه من ديگه اون پسر افسرده و بي حال نيستم،نگران من نباش،مامانو بابا پيشم هستن.
شهناز:آخه چرا تو نميايي پيش ما زندگي بكني؟ديگه بهونت چيه؟
من:پس تو خودت چرا اينجا نمي موني،مگه تو اين خونه درندشت واسه تو سروش جا نيست؟
قربونش برم اشكش دراومده بودو تو گريه خنديدو صورتشو به صورتم چسبوند.
سي تا كارت خالي بهم دادن تا مهمونامو دعوت كنم ولي من كه مهموني ندارم،فقط اميرو شيرين بودن كه اونا هم ديگه دوستاي خونوادگي به شمار ميان،محمد اينا هم كه يه هفته قبل عيد رفته بودن دبي،
روز قبل عروسيشون شهناز همش پيشم بود،حتي صبح روز عروسيشونم،نمي دونم چه جوري مي تونم يه روز اين كاراي شهنازو جبران كنم،خدا كنه كه بتونم
روز عروسيشون يه دوشنبه ي مهم بود ولي من نمي دونم مناسبتش چي بود.
روز عروسيش مي خواستم حسابي بتركونم،كلا يه تيپ مخصوص مي خواستم بكنم،موهامو رنگ طلايي زدم(البته موهام دراومده بود،آخه يه دو ماهو خورده اي مي گذشت بعد كچل كردنم)،موقعي كه داشتم رنگشون مي كردم تو آينه وقتي نگاه كردم يه لحظه ياد حرف ندا فتادم كه مي گفت وقتي موهاتو رنگ مي كني مي شي عين شازده هاي تو فيلما،يه خورده دلم گرفت ولي خيلي زود تمومش كردم،اون روز حسابي به خودم رسيدم،منو پسر دائيم كيان حدوداي ساعت هفت رفتيم باغ باباي سروش،تا اون موقع همش با سروشو دوستاش مي گفتيمو مي خنديديم،ساعت هشت هشتو نيم بود كه ديگه مهمونا كم كم داشتن مي اومدن، سروش ازم خواست كه باهاش برمو يه چند ديقه اي دم در به مهمونايي كه ميان خوش آمد بگيم،سروش خودشم حسابي كتو شلوارش بهش مي اومد،سليقه ي شهنازه ديگه،يه ده ديقه اي وايساديم دم درو به چند خونواده خوش آمد گفتيمو بعدشم رفتيم داخل، بهادر (دوست سروشو خوانندست) هم بي چاره فك كنم پدرش دراومد تا عروسي تموم شد،همش مي خوند،به نظر من كه خواننده ي خوبيه،حدوداي ساعت نه بود كه ديگه تقريبا همه ي مهمونا اومدن،هر خونواده اي دور يه ميز نشسته بودن،همه كنار عشقاشون نشسته بودن، يه ميز پيدا نكردم كه يكي تنها باشه،مامانو بابا هم سر يه ميز نشسته بودن،وايساده بودمو از دور بهشون نگاه مي كردم،فكر مي كردم اگه برم پيششون مزاحمشون مي شم،مي گفتم اونا حتما الان دارن درباره ي شب عروسي خودشون حرف مي زنن،پس تنها باشن بهتره همين طوري كه داشتم به اطرافم نگاه مي كردم نگام افتاد تو نگاه بابام،با دست اشاره كرد بيا،رفتمو ازم پرسيد كجايي بابا؟چيزي نگفتمو همونجا نشستم،يه ربع ساعت بعد مامان پا شدو رفت كه به دوستاش خوش آمد بگه بابا هم همين طور،دوباره تنها شدم،كنار ميز خاله لاله بود،پوريا تو بغلش بود،داشتم واسه پوريا دست تكون مي دادم،بعد چند ديقه خاله، پوريا رو آوردو دادش دست منو گفت مواظبش باشيها،پوريا رو گرفتمو گفتم:چشم
بعد چند مي خواستن برن عروسو بيارن از آرايشگاه،عده اي پا شدنو رفتن،اميرو شيرين هم اومدن دنبالم كه بريم تا آريشگاه،خاله رو پيداش كردمو پوريا رو دادم دستش سه تايي رفتيم،ماشين من سويچش دست عموم بودو با ماشين امير رفتيم،قبل سوار شدن شيرين تعارف مي كرد كه من بشينم جلو ولي من بهش گفتم:برو پيش عشقت بشين ديگه چرا تعارف مي كني؟خنديدو جلو سوار شدو منم عقب نشستم،رسيديم در آرايشگاه،خوب شلوغ شده بود،از ماشين پياده شديم،بعد يكي دو ديقه سروش رفت داخلو با شهناز برگشت،چقده شهناز زيبا شده بود،لباسش چقده بهش مي اومد،من هميشه بهش مي گفتم كه بدون آرايش خيلي خوشگله ولي آرايش كه كرده بود شده بود اينهو فرشته ها،خيلي نازنين شده بود،بعدش همه سوارشدنو برگشتن،اونا رفتن داخل سالن،ديگه همه داشتن مي رفتن،منم بعد چند ديقه كادمو دستم گرفتمو رفتم داخل سالن،اينبار كادوي من دوتا ساعت طلا بود،البته مي دونستم كه خيليا ممكنه چنين چيزي واسش بيارن ، اينو هم مي دوسنتم كه شهناز به طلا زياد اهميت نميده ولي چي كار مي تونستم بكنم،چيزي به نظرم نمي رسيد پيدا كنم كه تك باشه،خلاصه رفتم داخل،تا همه دارن هديه مي دنو عكس ميندازن با عروس و دوماد،منم يه گوشه واسه خودم وايسادم،همين كه يكم دورشون خلوت مي شد مي خواستم برم كه دوباره يكي ديگه مي رفت پيششون،بالاخره تونستم برم،اول سروشو بغل كردمو تو گوشش گفتم:موظبشي كه؟
سروش:مث چشام
منم با خنده گفتم:كارت درسته
بعدش تا رومو كردم طرف شهناز دستاشو يه كم وا كردو گفت:بيا ديگه
بغلش كردمو در گوشش گفتم:خوشبخت شي ايشالله،
شهناز:عروسي خودتو ببينم ايشالله
چند تا عكس هم باهاشون انداختيم، بعدش برگشتمو سر جام وايسادم،سارا اومد كنارمو يه مشت چرت پرت تلاوت كردو بعدشم دوباره برگشتم تو حيات،ديگه كم كم مهمونا هوس رقصيدن كرده بودن،همه كم كم داشتن پا مي شدنو يه تكوني به خودشون مي دادن،
دوباره برگشتم تو سالن،همه داشتن مي رقصيدن،منم كنار خاله لاله وايساده بودمو داشتيم مي گفتيمو مي خنديديم كه رسول خان شوهر خالمو مي گم اومدو دست زنشو گرفتو رقصيدن،ديگه تنهايي وايساده بودمو داشتم به سروشو شهناز نگاه مي كردم كه داشتن مي رقصيدن،يه دفع نگام افتاد به سارا،داشت با احسان پسر عموم مي رقصيد،داشتم با حسرت بهش نگاه مي كردمو تو دلم مي گفتم تو يه روز من مي خواستي ولي من احمق نفهميدم،ديگه كم كم واسم روشن شده بود سارا هم ديگه واسه خودش يه عشق پيدا كرده مي دونستم اگه اينجوري نبود حتما بيشتر به من نزديك مي شد،ولي اينطور نبود،من داشتم تاوان كاراي گذشتمو پس مي دادم،همينطور حسرت وار داشتم بهش نگاه مي كردم كه دلينا دختر عمو فريدون اومدو بهم گفت:باهام مي رقصي؟
من:چرا كه نه
بعدشم با همديگه مي رقصيديم،ولي من خيلي كند همراهيش مي كردم،آخه نمي دونستم رقصش چه جوريه،همينطوري داشتيم مي رقصيديم كه نگام افتاد به شيرين كه با امير داره مي رقصه،پشت امير طرف من بود،بازم از اين شلواراي لوله تفنگي پوشيده بود،من كلا خيلي خندم مي گيره از اين شلوارا،آخه پشت آدمو يه جوري نشون مي ده،خلاصه داشتم بهش مي خنديدم،شيرين به امير اشاره كرد كه من كجام،برگشتو نگاه كردو اونم زد زير خنده،انگار كه فهميد دارم به چي مي خندم،شيرين هم داشت مي خنديد(البته فك نكنين كه منو شيرين كه انقد با هم شوخي مي كنيم حتما احساسي نسبت به همديگه داريم،نه هيچم اينطوري نيست،من هميشه به شيرين به چشم خواهرم نگاه كردم بعدشم من از اون آدماي پدرسوخته نيستم كه عشق كسي رو ازش مي دزدن،اونم عشق بهترين رفيقمو چرا كه خودمم از همين ناحيه زخمي شدم)بعد رقص هم همه برگشتن سر جاشونو منم رفتم سر ميز خودمون،ديگه داشتن شامو سر ميزا مي زاشتن،منم همونجا نشستمو با بابام شاممو خوردم،بعد شام رفتم داخل سالن تا دور شهناز خلوته،رفتم پيشش نشستم،باهاش شوخي مي كردم،همينطور كه داشتيم مي گفتيمو مي خنديديم يه دفعه هر دوتا خواهراي سروش پيداشون شدو رفتن كنار شهناز نشستنو گفتن:خواهر برادر خوب خلوت كردين،
چيزي نگفتيمو اونا هم چرت و پرتايي گفتنو خنديديم،نزديك ساعت دوازده بود كه ديگه همه چي داشت تموم مي شد،مهمونا كم كم داشتن مي رفتن،دوازده ربع بود كه ديگه همه رفته بودن،سروشو شهناز هم رفتن خونه ي سروش اينا كه شبو اونجا بموننو صبحشم قرار بود برن ماه عسل كيش،اومدنو باهامون خداحافظي كردنو رفتن،منم با بابا و مامان برگشتم خونه،رفتمو گرفتم خوابيدم،صبح بعد حدوداي ساعت نه نيم بود كه شهنازو سروش اومدن واسه خداحافظي،آخه پرواز داشتن،خداحافظي كردنو منم تا فرودگاه باهاشون رفتم،چقد ناراحت بودم از رفتن شهناز،از همون اولي كه اسم آمريكا رو آوردن فهميدم تنها مي شم،همينطوري هم شد،بعد خداحافظي تو فرودگاه موقع برگشت به خونه گريه كردم،اون روز خيلي دلم گرفته بود،فاميلامونم خونمون بودن،حوصله ي هيچ كدومشونو نداشتم،سارا مي اومد صبح زود پشت كامپيوتر من مي نشستو چت مي كرد،دو روز بعد عروسي،بار و بنديلمو جمع كردمو رفتم رامسر، دو روز تو خونه مونده بودمو فاميلامونم اونجا بودن ولي من اصلا حوصله ي خونمونو نداشتم،با رفتن شهناز خونمون ديگه بي حال شده بود،باز دوباره برگشتم سر خونه ي اولمو دوباره به ندا فكر مي كردم،ويلاي بابام يه سرايدار داشت كه با خونوادش زندگي مي كرد،به نظر من اونا خيلي زندگي قشنگي داشتن،دوتا بچه داشتن كه هر دو شون پسر بودن،يكي چهارده پونزده سالو ديگري سه چهار سال،آقاصابر بود اسمش،تقريبا سي وپنج چهل تو شاخش بود،اون روزايي كه رامسر بودم واقعا فهميدم كه زندگي واقعي كه مي گن اينه،پدرو مادرو بچه ها بيشتر ساعات روز كنار هم بودن،منم مي رفتم طبقه ي بالا ،اونجا چندتا اتاق داشتو تو يكي از همونا مي گرفتم مي خوابيدم،صبحونه و ناهارو شام هم با اونا مي خوردم،چقده زندگي قشنگي داشتن،با محمد(پسر بزرگه)صبحها و عصرا مي رفتيم كنار دريا،روز بهم خوش مي گذشت ولي دوباره شب همه ي غصه هام زنده مي شد،بعضي شبا شهناز بهم زنگ مي زدو يا خودم بهش زنگ مي زدمو اينجوري يه خورده دلم وا مي شد،گاهي وقتا هم خودم تنهايي مي رفتمو نزديك سه چهار ساعت از شب كنار دريا مي نشستمو بهش نگاه مي كردم،باز دوباره دلم مي خواست تو اين دنيا نباشم،همش به خودم مي گفتم كه تو تنها ترين آدم رو زمين هستي،خلاصه هم بهم خوش مي گذشت هم بد،البته بد شدنش به خاطر خودم بود.
به امير هم نگفته بودم كه مي خوام برم رامسر،چون اگه مي گفتم اونم پا مي شدو مي اومد،اينجوري شيرين تنها مي شد،من هميشه سعي كردم كه كسي رو به خاطر خودم نرنجونم ولي راستش نتونستم،از همون وقتا بود كه بيشتر سعي مي كنم اميرو در جريان كارام قرار ندم،آخه اونم ادعاش مي شه كه من بهترين رفيقشمو اينجوري ممكنه يه وقتايي به خاطر من نتونه به شيرين برسه و اينجوري هم ممكنه شيرين از من بدش بياد،ولي شيرين دختر خودخواهي نيست،منم اين كارا رو بيشتر واسه محكم كاري انجام مي دم.اونم مي دونه منو امير از بچگي با هم بزرگ شديمو يه جوري با اين مسئله خودشو وفق داده،بگذريم
خلاصه بعد تعطيلات عيد وسايلمو جمع كردمو برگشتم خونه،ديگه همه ي فاميلامون رفته بودن،روز اول مدرسه شيريني عروسي خواهرمو به بچه هاي كلاسمون دادم،ديگه اون روزا روزاي سختي واسم شده بود،مي رفتم مدرسه و بعد برگشت يه راست مي رفتم تو اتاقمو لم مي دادمو مي خوابيدم،ديگه زندگيم كاملا عوض شده بود،من ديگه اون پسر شاداب نبودم،ديگه تو مدرسه كسي باورش نمي شد كه من همون پسريم كه اولاي مدرسه خيلي شاد بودمو موهامو رنگ مي كردمو هر كي با ديدنش جون مي گيره،هيچ وقت نتونستم همون پسر سابق بشم،
چند وقت بعد شهنازو سروش برگشتن تهرانو يه دو سه روز اونجا موندنو بعدش رفتن امريكا،تو اون دو سه روزه كه شهناز تهران بود دوباره يكم از اون حالت بي حالي دراومدم ولي اونا هم رفتن.
يه ماه بعد مامانو بابام رفتن آلمان،ديگه من بودم تو خونه با رضا و پيرزنش،هيچ وقت فكر اينو نمي كردم كه يه روز انقد تنها بشم،فكر مي كردم با رفتن شهناز ندا رو دارم كه تو تنهايم كنارم باش ولي ندا هم نموند،شايد اگه بهش گفته بودم شهناز و سروش بعد عروسيشون مي رن امريكا،از رو دلسوزي هم كه شده بود هيچ وقت همچين كاري رو نمي كرد ولي الان كه بهش فكر مي كنم مي گم عشقي كه از رو دلسوزي باشه مي خوام صد سال سيا هم نباشه.
ديگه من تنهاي تنها شده بودم،همش خونه بودمو خيلي كم بيرون مي رفتم،ديگه زندگيم روال خيلي كندي داشت.
ديگه به آخراي ارديبهشت رسيده بوديمو وقت وقت امتحانا بود،ديگه همش سرم تو كتاب بود،رضا و مهين همش دعوام مي كردن كه يكم استراحت بكنم،همش گير درس خوندن بودم،يه جورايي خرخوني بود،خيلي نمره هام خوب شد،ولي فقط واسه شهناز فرق مي كرد نمره هام و گرنه بابا و مامان اگه تجديد هم مي شدم تو درسي براشون فرقي نمي كرد،بعد امتحانا با بابام يه چند روزي رفتيم استانبول،اونجا هم زياد نمونديم،از استانبول برگشتيم،بازم وضعيتم همون آشو همون كاسه بود،بازم از خونه نمي رفتم بيرون،نمي خواستم كسي منو ببينه، بعضي وقتا هم نصف شبا پا مي شدمو تنهايي مي رفتم تو پارك نزديك خونمون مي نشستم،
خلاصه بگم،چند وقت بعد شهناز ازم خواست كه پاشم بيام اونجا،مي خواد جشن تولدمو اونجا بگيره،منم رفتم،خودتونم تو جريانش قرار دارين،دو سه هفته بعد برگشنم تهرانو،چند وقت بعدش اون تصادفو سه ماه تو كما و ...
خوب اينم سرگذشت زندگي من تو دو سه سالي كه گذشت،اولين تجربه ي عاشق شدنم با شكست رو برو شد،هميشه تو فيلما دختري كه دوتا مشتري داره يكي پولدارو اون يكي فقيرتر نشون ميدنو آخرشم دختره به اون پسر فقيرتره مي رسه،مال منم تقريبا تو همين مايه ها بود،ديگه از ندا هيچي ندارم به جز دو تا عكس،نمي دونم اون الان چيزي از من داره يا نه،
من تو اين چند وقته(بعد تصادفم)سعي كردم خودمو تغيير بدمو بشم همون پسر سابق ولي نتونستم،خيلي سخته واسم،قبلا همش آهنگاي شاد گوش مي گرفتم مث اسكوترو مدرن تالكينگو اشكانو كوشانو خيلياي ديگه ولي الان ديگه خيلي عوض شدم،نمي دونم چرا وقتي اين آهنگا رو دوباره گوش مي گيرم يه جورايي آزار دهندست واسم،قبلا از آهنگاي هايده و مستي خيلي بدم مي اومد،آخه آهنگاشون مثال آدماي بدبخته،ولي الان ديگه همش آهنگاي اينا رو گوش مي گيرم،آهنگاي فريدون فروغي رو هم گوش مي گيرم،من خيلي آهنگاي فريدونو دوست دارم.
رو نگاه كردين؟جريانش اينجوريه كه يه زن هست شوهرو يه بچه هم داره، شوهرشم خيلي دوسش داره،اونم همينطور،ولي به بهونه ي كار از شهر خودشون پا مي شدو Unfaithfulفيلم
مي رفت شهر ديگه،ولي واسه حال كردن با يه پسر جوون مي رفت اون شهر،وقتي شوهرش فهميد خيلي ناراحت شد واسه همين رفت اون پسر جوونو كشتو اين جوري دوباره كنار هم زندگيشونو ادامه دادن،گاهي وقتا فك مي كنم منم بايد مث اون مرده از عشقم نمي گذشتمو مي رفتمو اون پسره رو كنار مي زدم، من فك مي كردم كه ندا ديگه حتما منو نمي خواد واسه همين عكس العمل خاصي نداشتم،قبلا شعارم اين بود:هر كي كه بخواد با دلبر بشينه الهي كه خنجر به قلبش بشينه،ولي الان مي گم:خنجر به قلب دلبر بشينه اگه بخواد با ديگري بشينه،
خوب ديگه نمي دونم چي بنويسم،قول مي دم اگه تونستم يه آپ ديگه هم بكنم،ولي بعدش همه چي رو حذف مي كنم،آخه نمي دونم چي بنويسم،مگه يه دل شكسته چي مي تونه بنويسه،
روي يه وال پيپر نوشته بود:بي دليل تو دادگاه عشق، محكوم به غصه ي ابدي شدم،شعار منم همينه،
بازم مي گم اولين عشق آدم هيچ وقت از ذهنش پاك نمي شه،ندا هم حتما الان وضعيت منو داره،چه مي دونم،ديگه اميد زيادي به زندگيم ندارم،چي مي خواستم كه بهش نرسم،راهنمايي كه بوديم مي گفتم رفتم دبيرستان مي زنم رشته ي تجربيو مي رم دكتر مي شمو اينجوري جون آدما رو نجات مي دم ولي وقتي رسيدم دبيرستان هدفمو فراموش كردم.
الان تقريبا يه يه ماهي ميشه كه اومدم امريكا،چند وقت پيش با سارا و جويي رفتيم پيش دوستاشونو منو به دوستاشون معرفي كردن،من ديگه سعي مي كنم كمتر سارا رو دنبال خودم بكشم،آخه جويي بيچاره گناه داره،هر چقدم غيرت نداشته باشه بازم زشته كه من با سارا باشم،البته از اون فكرا نكنين،من ديگه سارا رو فقط به عنوان دختر عمم دوسش دارمو ديگه هيچ احساسي بهش ندارم،بگذريم،يه خبر خوش دارم،خواهرم حاملست،الان دو سه ماهي ميشه،نمي دونين وقتي اينو شنيدم چقده خوشحال شدم،من تهران بودم كه اين خبرو شنيدم،ديگه تنها اميد زندگي من بچه ي شهنازه و خودش،شهناز دوست داره كه پسر باشه و شبيه من باشه،ولي منو سروش دوست داريم كه دختر باشه اونم شبيه شهناز خودش ناز،
قبلا هر كي بهم مي گفت ندا چش شد؟ مي گفتم مرده،البته اينو از رو نامه اي كه نوشته بود واسم مي گفتم ولي الان مطمئنم كه زندست،موقع مدرسه ها كه بود يه روز ستاره رو ديدم،با صد خواهش آخرش بهم گفت كه ندا زندست،گاهي وقتا يكي رو گوشيم زنگ مي زنه ولي هيچي نمي گه،اولا همش بهش فهش مي دادم ولي بازم جواب نمي داد،ولي بعدا تصور مي كردم كه شايد ندا باشه،ديگه منم سكوت مي كردم،خيلي دلم مي خواد مي تونستم يه بار ديگه ببينمش،مطمئنم كه ستاره آدرسشونو مي دونه ولي منت دختر جماعت... خودتون مي دونين ديگه،
منم می رم پای زندگی خودمُشاید یه روز اونی که منو به خاطر خودم می خوادو پیداش کنم شایدم دیگه هیچ وقت عاشق نشدم. شما یادتون باشه هیچ وقت عشقتونو از خودتون نرنجونین.
اميدوارم كه كسي رو ناراحت نكرده باشم،اگه ناراحتم كردم از همينجا ازش معذرت خواهي مي كنم.
خداحافظ
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط Shahnam | لينك ثابت
|
چقد اون روزا دلم گرفته بود،همش تو این فکر بودم که بدون شهناز چی کار بکنم،وای چقد دلم گرفته بودو تنها کسی که می تونست منو از دلتنگی دربیاره ندا بود،ولی ندا هم بعد اون حرفی که گفته بودم بابام بیاد به بابات بگه که ما دوستیم خیلی رابطش باهام سرد شده بود.الان كه فكرشو مي كنم حالم گرفته مي شه. اون روز تو اتاقم نشسته بودمو داشتم تمرینات عربی رو تو دفتر می نوشتم(آخه ندا بهم می گفت که حواست به درسات باشه و منم تنها حرف اونو گوش می کردم یعنی هر کس دیگه ای بهم می گفت درس بخون همچين تو كتم نمي رفت) خواهرای سروش اومده بودن خونمونو پیش عروسشون بودن،واقعا خیلی از دست این دوتا ناراحت بودم آخه اونا پیشنهاد داده بودن که شهنازاینا برن آمریکا زندگی بکنن. داشتم همینطور می نوشتم که شهناز اومد تو اتاقمو یه صندلی ورداشتو اومد کنارم نشست. شهناز:داداش یه کاری می گم می کنی واسم؟ من:حالا تو بگو شهناز:داداش می خوام تو هم بیای لاس وگاس باهامونو پیش ما زندگی کنی،اگه تو بیای بابا و مامان هم میان پیش ما،مث تموم فاميلامون من:درسام چی میشه اونوقت؟(حالا نه كه منم خيلي درس مي خوندم) شهناز:واسه اونم یه فکری می کنیم من:بهش فکر می کنم ولی الان جواب نمی دما شهناز:داداش ناز نکن دیگه بیا،به خاطر من من:فردا جوابتو می دم شهناز:امشب من:حالا همش تو فکر این مسئله بودمو به زورو با صدتا خط خوردگی تمرینا رو تموم کردم.فك نكنم شهناز در اين مورد با مامان بابا صحبت كرده بود،چون اگه شهناز بهشون گفته بود اونا هم يه چيزي بهم مي گفتن. كتابامو گذاشتم كنارو رفتم لب پنجره ي اتاقم نشستمو به پیشنهاد شهناز فکر می کردم.(كسي نمي تونه از بيرون منو تو پنجره ببينه ، آخه حياطمون اونقد گندستو با درختاي گنده تزيين شده كه به زور خونه توش پيداست چه برسه به من) وقتی که خوب فکر کردم اینا رو تو دلم می گفتم. نه من نمی تونم ندا رو ترک کنم،نه نه،اون خیلی انتظارا از من داره،غیر ممکنه،چطور عشقمو می تونم تنها بزارم،اون واسه خاطر من همه کاری کرده الان نوبت منه،نه شهناز هر کاری بکني نمیام.همینطور که داشتم بهش فکر می کردم چهره ی مظلومش میومد جلوم،نتونستم تحمل کنم،گریم گرفت،نمی تونم انقدر بی وفا باشم. تنها مرگ می تونه منو از اون جدا بکنه،نه بمیرمم ترکش نمی کنم.شهناز که خواهرمه و می تونم همیشه ببینمش ولی این نداست که با رفتنم ممکنه ازم دل بکنه. خلاصه تا حدود ساعت 7 تو اين فكر بودمو لب پنجره لم داده بودمو به جلوم خيره شده بودم. مامان از پايين صدام زد. رفتم پايين مامان:این کیه دم در که با تو کار داره؟ من:بزار ببینم محمد بود،اومده بود سی دی های بازیاشو که چند روز پیش بهم داده بودو بگیره(محمد خودش خوراکش بازیای فوتبالیه،من تا حالا یه بار هم نتونستم ازش ببرم،این سی دیا چندتا بازی استراتژیک بود،آخه ندا خیلی بازی استراتژیک دوست داشت،بازیایی مثل ژنرال و قلعه، ولی به نظر من این بازیا خیلی بی حاله،وقتی که بازی سیمس 2 رو بهش دادم خیلی خوشحال شد،ولی نمی دونم این بازی هم سبکش استراتژیکه یا نه،ندا هر بازي اي كه مي خواست آخر واسش گير مي آوردم) برگشتم که برم تو اتاقم مامان که حالا می خواست نشون بده که خیلی حواسش به منه اومد جلومو گفت:کی بود اون من:هیشکی مامان،محمد بود، مامان:دوست جدیدته؟ من:اهم دیگه چیزی نگفت(مامان می خواست ادای اون مامانایی رو در بیاره که خیلی حواسشون به بچه هاشونه،ولی به نظر من که اصلا نمی تونست خوب نقش بازی بکنه،آخه محمد ریختش تابلو نیست که بخواد در موردش ازم پرس و جو بکنه،البته هم مامان هم بابا بعد تصادفي كه كردم خيلي عوض شدنو خيلي حواسشون به كاراي منه) سی دیاشو ورداشتمو دادمش،اونم رفت. برگشتمو رفتم تو آشپزخونه و يه كمي به شكمم سر و سامون دادمو رفتم تلويزيونو روشن كردمو همينطوري داشتم تو شبكه ها مي گشتم ولي باز هم داشتم به حرفاي شهناز فكر مي كردم،تلويزيونو خاموش كردمو رفتم تو اتاقم،كامپيوترو روشن كردمو داشتم به عكسايي كه از ندا تو كامپيوتر بود نگاه مي كردم،باز با خودم مي گفتم نمي تونم، نمي تونم ، بعد يه نيم ساعتي شهناز پيداش شد،تا اومد تو اتاق من زدم عكسايي رو كه داشتم نيگا مي كردمو پنجرشو كلوز كردم تا نفهمه كه دارم چي كار مي كنمو جنگي زدم يه بازي،ولي اون كه فهميد من دارم چي كار مي كنم. اومد رو تخت نشستو گفت:خوب داداش چی کار کردی؟ رومو كردم طرفشو گفتم:نمی تونم بیام شهناز: برو بابا، مگه دست خودته نیایی؟ من:نمیام دیگه اصرار نکن شهناز:داداش همه می گفتن تنها کسی که می تونه تو رو راضی به اومدن بکنه منم،اونوقت میگی نمیایی؟ من:یه سوال ازت دارم،بهم بگو چطوری می تونم ندا رو تنها بزارم،هان؟اون واسه خاطر من همه کاری کرده،الان نوبت منه که خودمو نشون بدم،بعدشم مگه تو با مامانش به خاطر ما دوست نشدی،دوست نشدی که ما رو به هم برسونی؟ شهناز:آخیی،داداش من همه ی این کارا رو فقط واسه خاطر تو کردم ولي داداش... من:پس چطور می تونم تنهاش بزارم؟ شهناز:خوب تو می تونی سالی چند بار بیایی تهرانو ببینیش،اینجوری دلت هم بیشتر واسش تنگ میشه و بيشتر عاشقش مي شي. هان؟ حالا با حالت عصبانی پا شدمو رفتم کنار پنجره وایسادمو گفتم:شما می خواین اونو از من بگیرین،من نمی یام،تو هم پاشو برو بیرون(واقعا كه خيلي بچه بودم) شهناز مث اینکه خیلی خندش گرفته بود از کار من،اومدو از پشت منو تو بغلش گرفت:ای قربونش برم که چقد زود احساساتی میشه من:ولم کنو از اتاقم برو بيرون كه ديگه دوست ندارم شهنازكه ديگه روده بر شده بود گفت:ولت نمی کنم می خوای چی کار بکنی؟ من:تو رو خدا دست از سرم بردار من نمی یام شهناز:حالا که اینطور دوست داری باشه،منم دیگه اصرار نمی کنمو به تصمیمتم احترام می زارم. رومو کردم طرفشو گفتم:جدی می گی؟ شهناز:آره سفت خودمو چسبوندم بهشو از ته وجود گونشو بوسيدم(شهناز هميشه واسه اينكه منو بخنونه يه ترفندي داره،اينم يكي ديگه از ترفنداش بود،واقعا هيشكي مث خودش پيدا نمي شه،منم ديگه تو زندگيم به اين حقيقت رسيدم كه هيچيو هيچ كس ارزش ناراحت كرن اونو نداره،آخه هر وقت ناراحتش كردم بد جور زمين خوردم، شايدم دل كندن ندا از من هم بيشتر واسه خاطر اين بود كه من بعضي وقتا شهنازو به خاطر ندا ناراحتش مي كردم،نمي دونم واقعا شايد اين يكي از دليلاش باشه) چقد خوشحال شده بودم. حدود ساعتاي نه و نيم بود كه ندا بهم زنگ زد، يه پنج ديقه بيشتر با هم حرف نزديم ولي من بهش نگفتم كه واسه خاطر اون چي كار كردم چون فكر مي كردم كه اگه اينو بگم ممكنه فكر بكنه كه دارم رو سرش منت مي زارم،هيچ وقت نگفتم،قرار گذاشتيم كه دو روز بعدش همديگرو ببينيم. دو روز بعدش ندا گفت كه خودش مي خواد بياد خونمون ديگه نمي خواد من بيام پارك ساعت حدود سه و نيم بعد از ظهر بود كه ندا اومد خونمون،خيلي دلم براش تنگ شده بود،انگار كه سالها مي شد نديدمش،وقتي كه تو بغلم گرفتمشو بوسيدمش انگار دنيا رو بهم دادن، دنيايي كه اگه بهم ميدادنو مي گفتن از ندا دل بكنو ولش كن حاضر نبود قبول بكنم. بعدش من ازش خواستم كه بريم بيرونو يه خورده با ماشين دور بزنيم. ندا خيلي كم حرف مي زد،نمي دونم واقعا چش شده بود،مي گفت كه آخر هفته مي خواد بره رشت. من:اميدوارم كه بهت خوش بگذره ندا با خنده:دلت كه واسم تنگ نميشه؟ من:خودت كه خوب منو مي شناسي ندا:اي قربونت برم من:خدا نكنه. تنها حرفي كه ندا زد همين بود،ديگه هيچي نمي گفت، سكوت ماشينو گرفته بود،فقط يه وقتايي نگاش كه مي كردم با لبخند جوابمو مي داد،نمي دونم واقعا چرا اي نجوري شده بود،خيلي معصوم شده بود،ازشم كه خواستم خودش برونه قبول نكرد،ديگه چي كار مي تونستم بكنم واقعا؟ تا حدود ساعت 5 همينطور تو خيابونا مي گشتيم كه گوشيش زنگ خورد،مامانش بود نمي دونم باهاش چي كار داشت،زود رسوندمش نزديكاي خونشونو وقتي مي خواست پياده بشه بهش گفتم كه خيلي دلم برات تنگ ميشه ولي اينو يادت نره:هر جاي دنيا كه باشي، دل من تو رو مي خواد. خنده ي زيباش دوباره رو لباش نمايون شد،عاشق همين خندهاش بودم، ولي همش اشتباه
خيلي ببخشيد كه دير آپ كردما آخه يه كارايي نكرده بودم كه بايد مي كردم حالا بعدا همه چي رو بهتون مي گم
راستي اين آخرين آپمه تا بعد از امتحانا دوباره اگه زنده موندم برمي گردم
سي يو
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط Shahnam | لينك ثابت
|
آخرای مهر بود نمی دونم حالا چندمش. اون روز موهامو رنگ کرده بودم(شیفت صبح بودیم). همین طوریش جناب م (مدیرمونو می گم)
بد بهم گیر می داد چه برسه به اینکه حالا موهامو هم رنگ کرده باشم، اون روز خیلی بهم گیر داد،قبلا دردش فقط کوتاه نکردن موهام
بود ولی اون روز رنگ کردنش هم آزارش می داد، منو امیر و دو سه تا دیگه از بچه ها رو با هم فرستادن ارشاد،آخه امیر هم موهاش بلند بودو بچه های دیگه هم مدلای اتیغه زده بودن(حالا ما پسریم که هیچ، ولی من موندم شما دخترا چی می کشین)یکی دوتا از این داداش بسیجیا اونجا بودنو می خواستن با اراجیفشون ما رو راهنمایی کنن، ولی هیچ غلطی نتونستن بکنن،فقط یه تعهد ازمون گرفتنوولمون کردن. جناب مدیر هم که نمی تونن ما رو از مدرسه بیرون بکنن آخه به قول خودش می خواد ما رو آدم بکنه و از اون جاییکه هر وقت حرف از کمک به مدرسه می شه یا واسه مراسمی بودجه می خوان پشت منو امیر و چندتا بچه پولدار دیگه می چسبن پس تعهد گرفتنم که معنای نداره دیگه. (الان ممکنه فکر کنه که من آدم شدم ولی اگه شده باشمم کار اون نبوده.)
یکی نیست به این آقای م بگه کچل اگه دوا داشت می زد سر خودش، دختر خودشو که نمی گه یه پسر خوشگل ببینه چه جوری هیبنوتیزم
می شه اونوقت می خواد ما رو اصلاح بکنه.
اون روز ماهان(کلاس سوم انسانیه،یه آدم بچه باز که نگو،فکر می کرد که من نمی دونم واسه چی باهام دوست شده)خیلی دورو ورم
می پلکید.
محمد دوستمو می گم هم کلاسیمه،اول که بودیم بعضی وقتا فقط با هم دست می دادیم ولی اون موقع خیلی دوست شده بودیم.طرفدار سر سخت پرسپولیسه، البته من از فوتبال چیز زیادی حالیم نیستا ولی منم از پرسپولیس خوشم میاد،هر وقت تو جمع استقلالیا می نشستیم، محمد سوتیای که من می دادمو یه جوری جبرانش می کرد،الان هم بعضی با هم می ریم استادیوم واسه دیدن بازیای پرسپولیس.
مامان و بابا که از بعد از تولدم رفته بودن پاریس برگشتن(خودمونیما حالا به خاطرخودشونو تولد شهناز،
آخه دهم آبان سالگرد ازدواجشونه و تولد شهناز هم که5 دیه . ولی امسال چون من رو تخت بیمارستان افتاده بودم،
همه چی رو فراموش کرده بودن،حیف. ولی واسه جشن تولد شهناز نمی ذارم که شهناز برگرده باید همینجا بمونه تا همون پنجم)
(مامانم عکاسه با بابام می ره حالا هر کشوریو از طبیعتش،از صنایعشو خیلی چیزای دیگه عکس می گیره من که نمی دونم این عکسا رو می خواد واسه چی؟.)
بابام ریشاشو گذاشته بود دراز بشن،من اصلا تو نگاه اول نشناختمش،قبلا موقع محرم یه خورده ریشاشو دراز می ذاشت ولی نه اینجوری دیگه.
من تو نشیمن پیش رضا و مهدیه (کلفتا رو می گم،زنو شوهرن با ما زندگی می کنن ولی بچه ندارن سنشونم هم زیاده از فامیلای بابا هستن جالبه اینو هم بدونین: بجای اینکه ما به اونا دستور بدیم اونا بهمون دستور می دن من که همیشه بهشون می خندم،این رضا خان مخش یه کم تاب داره بعضی وقتا شبا تو خواب راه می ره)
نیشسته بودمو داشتم چرتو پرتاشونو گوش می کردمو بهشون می خندیدم.شهناز هم تو اتاقش بود.صدای زنگ در اومد،
پا شدمو رفتم جواب بدم.(بابا می خواست ما رو غافل گیر کنه،آخه گفته بود فرداش می رسن)
من:بله بفرمایید(حالا تصویر بابامو می دیدما ولی نمی فهمیدم که خودشه،مامان هم کنار وایساده بودو دیده نمی شد)
بابا:باز کن مایم
من:ببخشید شما؟
بابام:ای پدر سوخته حالا باباتو نمی شناسی؟
من ذوق زده شدمو گفتم:با...بابا شمایین؟ولی الان. مگه...
بابا:نمی خوای در رو باز کنی حالا؟
من:در رو باز کردمو داد زدم:شهناز مامان بابا برگشتنو خودمم دویدمو تو حیاط بهشون رسیدم.
من:سلام(با داد)
بابا:سلام پسر خودم.
مامان:سلام مامان
بغلشون کردمو حسابی بوسیدمشون،خیلی دلم براشون تنگ شده بود(آخه تقریبا سه ماه فقط صداشونو می شنفتیمو خودشونو
نمی دیدیم)،ریشای بابا صورتمو می سوزوندا ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم.
بابا:شهنام بابا این چه مدلیه؟(بابا هیچ وقت به موهام یا تیپم گیر نمیده و بیشتر وقتا هم خودش لباسای عجیب غریب برام می گیره)
منم فقط خندیدم.
مامان دستش رو شونم بودو منو می بوسیدو می رفتیم داخل
اون روز تقریبا روز باحالی بود،شبشم حسابی با ندا حرف زدمو خندیدیم(یه خط واسه ندا گرفته بودمو هر وقت می خواستیم
با هم حرف بزنیم ندا خطشو عوض می کردو بعد مشغول می شدیم به اراجیف بافیدن)
از مامانو بابا خواستیم که هیچ کسو واسه سالگرد ازدواجشون دعوت نکن،می خواستیم فقط خودمون باشیمو خودمن
به زور تونستیم موافقتشونو بگیریم.
منو شهناز می خواستیم یه شب رویایی رو واسشون فراهم کنیم،فک کنم که تونستیم.
مامانو بابا رو فرستادیم ،یه عالمه شمع خریدیمو دور تا دور حالو میز پذیرایی گذاشتیم،ازشونم خواستیم که
لباسای عروسو دومادو بپوشن،اون شب نه شهناز سروشو دعوت کردو نه من ندا رو.
خیلی خوش گذشت اون شب،رقص بابام که به قول خودش رقص لوتیاست خیلی با حال بود.
سه روز بعد با ندا قرار گذاشتم که ببینمش تو اون پارک(اسمش بماند حالا)که به قول خودمون وعده گاهمونه.
نیشسته بودیمو همینطور می گفتیمو می خندیدیم،ندا از دوستای شاسکولش می گفت(اون روزا سه تا از دوستاش تازه
اومدن به کلاس پیانو رو شروع کرده بودن البته با ما سر یه کلاس می نشستن،فرنازو فریناز که دو قلو بودنو به قول خودم
دوقولوهای بی نمک با مژگان یا همون تانک ذوالفقار آخه خیلی هیکلش گنده ست)
ندا می گفت:هر وقت اینا تو رو می بینن بهم حسودی می کنن.
من:راستی؟
ندا:جدی می گم،خیلی حسودن، نکنه یه وقت باهاشون بری ها(حالا به شوخی)
منم خندیدمو گفتم:عزیزم تو هم مث اینکه مخت تاپ ورداشته ها،من خودم نشستمو کیلو کیلو مسخرشون می کنم تو می گی
می رم با اونا قاطی می شم؟
ندا هم زد زیر خنده(همین حرف ندا باعث شد که هر وقت اون سه تا رو می دیدم حالشونو بد می گرفتم تا ندا بفهمه که چقد واسم ارزش داره ولی هیچ وقت ستاره رو این جوری مسخره نمی کردم،ستاره خیلی دلم براش می سوخت آخه وقتی می دید دوست پسر ندا کیه و با هم چه جورینو خودش با هیچ پسری دوست نیست حالش گرفته می شد البته به نظر من این جوری می شد. ولی چرا اون این ...)
ندا پیشنهاد داد که پاشیمو بریم یه خوردهراه بریم.
همین که داشتیم از پارک می رفتیم بیرون یهو نگام افتاد اونور پارک،ببینین کیا اونجان؟شهنازو سروش بودن.
به ندا نشونشون دادمو گفتم بریم یه خورده سر به سرشون بذاریم.
من:سلام خواهری
شهناز:بَه سلام داداشی
من:سلام مشتی سروش
سروش:سلام حاجی شهنام یاالله
من:شما اینجا چی کار می کنین؟اینجا مگه وعده گاه ما نیست؟
شهناز:آخه داداش جون رو سردرش ننوشته بودین وعده گاه شماست وگرنه نمی اومدیم.
من:حالا که فهمیدین پس پاشین برین دیگه
شهناز زد زیر خنده و گفت: خوب می خریمش، پولش می شه چقد؟
من:اِ اینجا رو به صدتا دنیا نمی فروشیم مگه نه عزیزم؟
ندا:آره فروشی نیست.
سروش:پس چی کار کنیم حالا یا بفروشینش یا ما هم بیرون نمی ریما، زور ما بیشتره ها.
من:حالا که زیاد اصرار می کنین باشه ولی فقط همین نیمکت مال شماستا زیاد پر رو نشینا
همه زدیم زیر خنده
بعدشم یه چرخی تو شهر زدیمو ندا رو رسوندیم نزدیکای خونشون،جای که خیلی خلوت باشه. قبل از اینکه ندا پیاده بشه لب همدیگه رو بوسیدیم بعد پیاده شدو رفت.
تو راه شهنازو سروش خیلی خندشون گرفته بود از ما
سروش:شهنام جان شما هم خوب یاد گرفتین قواعد عاشقی رو ها
من:اِه؟
سروش:آره بابا خیلی پرو شدی
من:برو. نیست که من لب گرفتن خودتونو ندیدم باید اینا رو بگی.(دیدن همین صحنه توسط شهناز و سروش اونا رو بر اون داشت که یه کاری واسه من بکنند، یه رابطه ی دوستانه با پدرو مادر ندا، حالا بعدا همه چی رو کامل می گم)
دیگه آفتاب غروب کرده بود که برگشتیم خونه.سروش اومد تو یه بیست دیقه ی بعد می خواست برگرده.شهناز تا دم در همراهیش کردو وقتی
که می خواستن لب همدگه رو ببوسن ازشون عکس گرفتم. با همین عکسم اونقد اذیتشون کردم که نگو،خودشونم فهمیدن که هر کی با من در افتاد ور افتاد.(البته این کارمو شهناز یه بار با فیلم گرفتن از خوردن لب ندا تلافی کرد.)
مامانو بابام می نشستنو در مورد ندا باهام حرف می زدن، که ازش دل بکنم، آخه می گفتن ممکنه این رابطه ختم بخیر نشه،اون موقع منم ناراحت می شدمو می رفتمو ساعتا تو اتاقمو بیرون نمی رفتم،(دیگه واسه خاطر اون چی کار نکردم که باید می کردم)آخر هم جوری شد که دیگه چیزی بهم نمی گفتن،ولی هیچ وقت جلو ندا از کوره در نمی رفتنو همیشه هم باهاش شوخی می کردنو می گفتن که دوسش دارن، بعدا فهمیدم که بابام با عمم قرار گذاشته بودن که منو سارا قسمت همدیگه بشیم، واسه همین یه خورده بهم گیر می داد(تو رو خدا ببین چه قولو قرارایی که با هم نمی ذارن)ولی منو سارا اصلا قسمت همدیگه نیستیم(چند روز پیش تلفنی باهاش حرف می زدم،می گفت اگه جشن تولد شهناز تهران باشه با جویی میان تهران، عمم هنوز اینجاست، چون خودشو تو تصادفی که من کرده بودم مقصر می دونست، گفته بود تا خوب نشه برنمی گردم،آخه اون روزا خیلی همدیگرو اذیت می کردیم،ولی من فک می کنم عمه به اون اندازه ای ما رو دوست داره که بابام سارا رو دوست داره،البته سارا رو تموم عموهام خیلی دوسش دارن .ولی خلاصه خوشحالم که سارا خوشبخت می شه)
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط Shahnam | لينك ثابت
|